خاطرات قندعسل10(كچلي)
شنبه7|5|91
سلام پسرنازم. ديروز مامان جوني تورو برده بود خونشون وبدون اينكه به من بگه
موهاي تو رو كوتاه كرده بود.
يعني كچله كچل"همه ي موهاتو از ته زده بود.
وقتي اوردت خونه من خيلي ناراحت شدم ولي بعد كه اروم شدم. ديدم كه قيافت بدم نشده ها"مامان.خيلي بامزه شده بودي
ديگه داري بزرگ ميشي عزيزم بعضي از حرفايي كه بهت ميزنم ومتوجه ميشي
مثلا: وقتي بهت ميگم مامان جون برو شيشه شيرت رو بيار متوجه ميشي وانجامش ميدي.
كلمه ي بابا رومفهوم ميگي.اما هنوز مامان نگفتي.
هر كي خونمون بياد"وقتي كه ميخوادبره تو دنبالش گريه ميكني اخه بيرونو شناختي وميدوني كه جاي گردشه.
انقدر سحر خيزي كه صبح هاي زودبيدار ميشي ودنبال بابات كه ميخواد بره سركار گري ميكني.وتا نبرت سر كوچه و برت گردونه ول كن بابات نيستي.
بلدي يا الله بدي"هركي بهت ميگه يا الله اقامتين سريع دستتو بالا مياري.
وقتي ميگم كله بزن به سر من كله ميزني.بلدي دست بزني.
وتازه ياد گرفتي دور ميزني ودست هاتو براي رقصيدن تكون ميدي.



خاطرات قندعسل10(كچلي)
