خاطرات قند عسل3
٣١|٣|٩٠ سه شنبه به دنیا اومدی عزیزم.الان١٣روزه شدی مامانم.روزپج شنبه ساعت11و34دقيقه صبح به دنيا اومدي.خيلي لحظه شيريني بود وقتي صداي گريه تورو شنيدم اون لحظه داشتم سوره والعصر رو ميخوندم.به خاطر همين خيلي ارومي طوري كه من بعضي وقتا كه زياد ميخوابي نگرانت ميشم. وقتي ميبريمت حموم اروم وساكت ميموني ومامان بزرگ حمومت ميكنه.البته روز دهم تولدت مامان جوني تورو روي پاي من گذاشت ومن حمومت كردم اولين تجربه ي حموم كردن تو براي من بود. روز ششم تولدت براي اولين بار پنيرك دادي. روز هشتم تولدت صبح روز پنج شنبه بود كه من وبابا به خاطر كم گريه كردنت داشتيم ميبرديمت دكتر كه مامان جوني وقتي داشت پوشكتو عوض ميكرد متوجه شد كه نافت افتاده خيلي خوشحال شديم چون ديگه اذيت نميشدي. دوشنبه روز پنجم تولدت كه برديمت دكتر متوجه شديم كه زردي گرفتي البته زياد نبود.زردي تو 10ونيم بود ولي من خيلي ترسيده بودم البته باباهم ترسيده بودولي چون گريه هاي منو ديد به روي خودش نمي اورد كه من بيشتر نترسم. خيلي شبيه مني ماماني هركس تورو ميبينه ميگه انگار خودتو فشرده كردن شده متين ولي يه خال نشوني بالاي ابروي سمت راستت داري كه از بابا به ارث بردي.البته هنوز تا روز چهلم تولدت وقت باقي مونده تا شكل عوض كني. . دوست دارم خيلي شيريني



خاطرات قند عسل3
