محمد متين پرنده ي كوچك خوشبختيه منمحمد متين پرنده ي كوچك خوشبختيه من، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره
هومن اميد زندگيهومن اميد زندگي، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره

متین عشقی و هومن

خاطرات قندعسل3(تولدماه من)

1392/12/13 0:19
نویسنده : مامان متين
289 بازدید
اشتراک گذاری

١٨|٣|٩٠چهارشنبه                                                                                                                                          بالاخره روز انتظار فرارسید.فرداصبح قراره به دنیا بیای عزیزم.دریا دختر عموحسین روز جمعه١٣|٣|٩٠ساعت٥و١٥دقیقه صبح به دنیا اومد.روزسه شنبه١٧|٣|٩٠باعمه اعظم رفتیم بیمارستان سیدالشهدابرای وقت زایمان و وقتی که دکتر معاینه کرد گفت الانم میشه بچه رو به دنیا اورد برو بالا تا بستری بشی اما من چون بدون امادگی رفته بودم وحتی به بابا فرشادم خبر نداده بودم گفتم من میرم فردا میام الان امادگی ندارم دکترم گفت من پنج شنبه هستم برو پنج شنبه بیا . حالا قراره فرداصبح برم تا تو به دنيا بياي.دل توي دلم نيست امشب خوابم نميبره خوشحالم كه فردا قراره ماه زندگيم به دنيا بياد0بي صبرانه منتظرم كه توروببينم.مشخصات تاريخ  فردا روزي كه قراره توبه دنيا بياي به ماهه شمسي وقمري وميلادي.فردا پنج شنبه19خردادسال1390.روز ششم رجب سال 1432هجري شمسي.(شب ليله الرقائب.شب ارزوها.اولين شب جمعه ي ماه رجب).9 ژوئن 2011 ميلادي.                                                                                  صبح زود من و مامان جوني وبابافرشاد راه افتاديم به سمت راه اهن تا باقطار شهري بريم به سمت بيمارستان.وسط راه عمه اعظم ودايي افشين و ديديم كه سوار همون قطار شدن اونا ميخواستن بيان سمت بيمارستان براي به دنيا اومدن تو. همديگه رو ديديم وبا هم رفتيم وقتي رسيديم من استرس داشتم وترسيده بودم چون تجربه ي اولم بود كه براي عمل به اتاق عمل ميرفتم .چند دقيقه نشستيم تا اسم منوصدا كنن.وقتي صدا كردن من وعمه اعظم رفتيم به سمت اتاق از همه خداحافظي كردم.وقتي براي امادگي قبل از عمل به من سرم وصل ميكردن ترس من بيشتر شد وشروع كردم به ناله كردن با اينكه هيچ دردي نداشتم خانم پرستار گفت درد داري/ گفتم نه سرم درد ميكنه. پرستار گفت اگه درد داري بايد بري يه اتاق ديگه اينجا كاره ما نيستا .گفتم نه درد ندارم. نتونستم بگم كه از ترسمه كه ناله ميكنم. منم كه كم تحمل وبد درد حالا بياو درستش كن 0خلاصه باهرزحمتي بود رفتم به اتاق عمل.اقاي دكتري كه براي سركردن كمر من اومده بود متوجه سن كم من شد وشروع كرد به شوخي كر

دن با من.گفت الان يه بلايي سرت ميارم كه ديگه اينجا ها پيدات نشه من كه از ترس زبونم بند اومده بود نه خنديدم ونه حرفي زدم.بعد از زدن امپول رد شدن مواد سر كننده رو تورگام از بالا تاپايين حس كردم بعدش اصلا نتونستم پامو تكون بدم بعد بي حركت وساكت وگريان شاهد تمام ماجرا بودم .تمام مدت داشتم زير لب سوره ي والعصر وميخوندم وگريه ميكردم.وقتي صداي گريه ي تو اومد تمام دردي رو كه داشتم فراموش كردم وشروع كردم به خنديدن.ودر حال گريه وخنده داشتم بازم سوره ي والعصر وباقدرت بيشتري ميخوندم.دوست داشتم همون لحظه پرده هاي جلومو كنار بزنم وبلند شم تا تورو ببينم..اما بازم انتظار طولاني بود.بعد كه به اتاق ريكاوري منتقل شدم وبعد به بخش منتقل شدم .حالا در اين فاصله  دردايي كه بر اثر از بين رفتن اثر سركننده داشتم بماند.(حالا حال بابا اينا رو در اتاق انتظار برات بگم اولش كه منتظر بودن بعد كه خبر تولد تورو به بابا دادن وگفتن كه پذر شده روحش پرواز كرده بود پيش ما ولي بازم بايد صبر ميكردن تا ساعت 2 بعداز ظهر ساعت ملاقات. ومامان جوني اينا كه ديده بودن بابا كلافه است برده بودنش بيرون توي بازار پانزده خرداد تا دور بزنن تاساعت تند تر براشون بگذره)منم كه تو اتاق نالان افتاده بودم چون از قوانين خبر نداشتم كه تا همراهانم نيان تورو به من نميدن هردفعه كه پرستار براي دادن داروهاي من ميومد ازش سراغ تورو ميگرفتم وميگفتم چرا بچمو نميارين تا ببينم.پرستارم هردفعه ميگفت الان ميارن.خلاصه ساعات انتظارم تموم شدو مامان جوني وبعدم بابا فرشادو ديدم كه اومد تو ووقتي حال من و ديد اشك تو چشاش جمع شد ميخواست گريه كنه اما جلوي خودشو گرفت.بعد دايي افشين به همراه تو وارد اتاق شد تمام دلم داشت پرواز ميكرد براي ديدنت. وقتي تورو به دست من دادن وشروع كردم به شير دادنت انگار كه مدت طولانيه كه تودارم وكار شيردادن وبلدم.حس عجيبي بود.انگار خيلي وقته كه ديدمت وميشناسمت.وتمام دل تنگي كه داشتم براي ديدنت تو يه لحظه از بين رفت. دوست داشتني ترين روز عمرم بود بعد از اون همه سختي كه كشيده بودم.احساس سبكي ميكردم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان ارمیا
4 دی 92 15:47
سلام مورچه سیاه شیطون وبلاگ دار شدنت هم مبارک ایشالا خودت زودی بزرگ شی و خاطرات روزهای قشنگ و موفق زندگیتو ثبت کنی عزیزم. ببینم حالا کی به مامان زهرا در مورد اومدنت حرفی زده بود؟ خوف بگو تا ما هم بدونیم ایشالا همیشه موفق باشی عزیزکم. به مامانی م بگو یه کم فکر چش و چال مارو بکنه
مامان متين
پاسخ
مرسي مامان ارميا ازاين حرفاي كهنه وقديمي بگزريم الان وعشقهمهم نيست كي چي ميگه.هان؟